| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
یک قدم جلوتر و یک نفس عمیق تر...
روبه روی زندگی، ترس و لرز و دلهره، فکر مرگ و اضطراب، ناامیدی و عذاب، التهاب و وسوسه، سیم آخر و جنون، زندگی بیخودی کوچه های جردن و برج های رو به باد پله های دلهره، پشت بام و ارتفاع نرده های پشت بام یک قدم جلوتر و یک نفس عمیقتر یک پرش، سقوط و جیغ
کوچه های دود و بوق... کوچه های خستگی، بی ترانه و شلوغ یک پل هوایی و پله های مارپیچ گام های مرتعش، پرسههای گیج گیج یک نظر به شهر دود، یک نظر به آسمان مغز، ترمز و زمین.
امر خیر و حکم شر، مشق و درس و خواستگار گوشهای پشت در، ازدواج و حبس و قفل روزهای داد و قال، گریه های عصر و شب یک فرار سر خودی، باز هم پلیس و حبس انفرادی و کتک، چهره های خط خطی تیغ و دست و شاهرگ چکه چکه های مرگ یک شنای سرخ و گرم
سفته های صفر و یک، یک چک تقلبی ترس از فلان طلب، پشت در صدای زنگ "اِ! بگو که نیستم، رفتهام مسافرت!" حکم جلب و آبرو، یک اتاق خالی و یک سر پر از عدد یک طناب و صندلی، لحظه ای سکوت و بعد....
-"آمدم سر قرار!" -"آمدی؟!! ندیدمت! بار چندم است این؟ خسته ای اگر بگو. نترس! دل کشی که قتل نیست یک قرار دیگر و باز هم نیامده زنگ هم که می زنی، حرفهای سرسری یک شب سیاه و تار، مثل مثل مردگی بسته های قرص خواب، سبز و زرد و قهوهای رقص قرصها میان آب، یک قلپ، دو جرعه مرگ خوردنی
خنده های بی دلیل، چشمهای باز باز باز هم شروع و باز کودکی که می رود، رو به روی زندگی باز هم شروع و باز، کودکی که می رود، رو به روی زندگی
میثم امامی |+| نوشته شده توسط پریسا. در سه شنبه هفدهم بهمن 1385 و ساعت 0:59 |
|
درباره وبلاگ
![]() خوب یادمه که وقتی خیلی کوچولو بودم، مامان بزرگم برای من و حامد و خاله کوچیکه داستان بزبز قندی را تعریف می کرد که سه تا بچه داشت: شنگول و منگول و حبه انگور... تو اون داستان هر کدوم ما یه نقشی داشتیم و چون من از همه کوچولو تر بودم من همیشه حبه انگور بودم، این حکمت اسم وبلاگم است!
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
تیر 1387خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 مرداد 1385 تیر 1385 پيوندها
همشهری جوانتیرمن آبان 72 غریبــانه اطاق آبی سرو و بید باران ترانـه هنوز کودکم گاهی وقتها سینما پارادیزو نجوای پرستوها مطالب خواندنی هزار و یـــک شـب دفتر انشاء یک روستایی من یه دوست خوب دارم اون یکی همشهری جوان پنجره ای رو به خانه پدری حتی کویرم میشه سبز کرد زندگی رسم خوشایندی است کودکانه امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |