تبليغاتX
حبه انگور
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
خوف نکن بچه!
 

تا حالا پیش اومده که همه چی برعکس بشود؟

مثلاً کار ساده ای بکنی که انتظار نداری روی طرف مقابل تاثیر بگذارد، ولی برعکس خیلی خوشحال بشه؟ یا کاری کنی که انتظار نداری طرف ناراحت بشود، ولی بد واکنشی نشان بدهد؟

گاهی وقت‌ها چیزهایی را می خواهی که نباید!

گاهی وقت‌ها چیزهایی را نمی خواهی که باید!

گاهی وقت‌ها عجیب پافشاری می‌کنی که کاری انجام بشه و نمیشه!

گاهی وقت‌ها عجیب بی خیالی طی می‌کنی که کاری انجام نشه و میشه!

 

از دست عزیزان چه بگویم؟ گله ای نیست!        گر هم گله ای هست، دگر حوصله ای نیست...

.

.

.

قلبم دارد می زند تُندِ تُندِ تُند... به دست‌هایم نگاه می کنم و استکان لب پُر را نیمه راه بر می‌گردانم و زل می زنم به نعلبکی پُر چایی! زیر لب تکرار می کنم: "آرامشت را حفظ کن!"

بعد سعی می‌کنم از این لبخندهای کجکی را امتحان کنم، لااقل می تواند جبران رنگ پریده ام باشد! نمی دونم وسط چله گرما لرزم گرفته یا این تپش قلبم است که همه جا را می لززاند؟

نفس عمیق! دوباره! دوباره! می گویند: ترس برادر مرگ است!

                                                               پس شجاع باش دختر!

 

 پ.ن. فقط برای پسرک که من را دعوت کرده بود به این که بهترین مطلب را انتخاب کنم یا بهترین یادداشت یا یه همچین چیزایی، وگرنه من که می دونید، داغون! از بین نوشته هایم تو این وبلاگ، یادداشتهای آذرماه ۱۳۸۶ را خیلی دوست دارم، چون نزدیک پایان ترم بودم و درس که نمی‌خوندم!!! زده بودم تو کار وبلاگ نویسی! مخصوصاً پست مقدس ترین واژه های زمین. که البته من را یاد داستان دلخراشی می اندازد، دلخراش مثل طلاق...

|+| نوشته شده توسط پریسا. در پنجشنبه سیزدهم تیر 1387 و ساعت 0:3 | 
دنیای خلافکار کوچولو!
 

کوچولو دارد می دود دور اتاق، دور من، دور مامان و بابایش،دور دنیای کوچولویش! صدایش می‌کنم: "محمد جان! بیا این جا ببینم!" وروجک کم نمی آورد، همین طور که به آتیش سوزوندن ادامه می‌دهد، می گوید: "چی کارم داری؟ همین طوری بگو!"

می گویم: "باید بیایی تا بگویم!" حس کنجکاوی کوچولو برانگیخته شده! می آید کنارم و زل می‌زند ببیند چی کارش دارم! یه خرده به مخم فشار می آورم، که یه چی بگم که دوباره دور زدن را از سر نگیره!!! همین طوری کلیشه ای‌ترین سئوالی را که به ذهنم می رسد، ازش می پرسم: "خب! عزیزم، بگو ببینم وقتی بزرگ شدی، دوست داری چی کاره بشی؟!"

خیلی بی خیال و مطمئن می گوید: "معلومه! خلافکار!!!" چشم‌هایم گرد شده، انتظار نداشتم که پاسخِ سئوال کلیشه ایم این قدر غیر کلیشه ای باشه! معلومه که کم آوردم، ولی برای خالی نبودن عریضه ادامه می‌دهم: "خب... عزیزم خلافکار بودن که شغل نیست!"

دیدین دنیای بچه ها چقدر بانمک است؟ همه چی همون قدر واقعی است که اون ها می خواهند! می‌گوید: "نه خیر! خیلی هم شغل است!" حالا تو  برو و نود و سه هزار دلیل بیاور که شغل نیست، فرقی نمی‌کند برایش!

 ازش پرسیدم: "خب حالا چرا خلافکار؟!" اصلاً فکر نکرد، گفت: "چون خلافکارها هر کاری که دوست دارند، می‌کنند!" فقط یه لحظه به جذابیت های خلافکار بودن در یه فیلم اکشن برای یه بچه کوچولو فکر کنید! "اون وقت اگر پلیس دستگیرت کرد، چی؟"

جوابش را حتماً می‌توانید حدس بزنید: "نه! خلافکارها هیچ وقت گیر نمی افتند!!!"

 

پ.ن.۱ خودم می‌دونم که سئوال‌هایم چقدر لوس و بی نمک بوده، پس هی روی این مسئله پافشاری نکنید!

پ.ن.۲ خدا وکیلی، توی چند تا از این فیلم های اکشن شما به این بزرگی، طرف شخصیت خلافکار فیلم بودید؟

پ.ن.۳ یه نگاهی به CD فروشی کنار خیابان انداختم، یه خانوم مسنی به عکس مهناز افشار تو "آتش بس" اشاره کرد و  از آقاهه پرسید: "این گوگوش است؟" آقای CDفروش محترم یه نگاه عاقل اندر سفیهی به خانوم مسن انداخت و گفت: "نه خانم! این نیکی کریمی است!!!"

 

|+| نوشته شده توسط پریسا. در چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1387 و ساعت 23:46 | 
"روزگاری است، چه بد..."
 

فرض کن به یک حضور درخشان نزدیک می‌شوی، نزدیک، نزدیک، نزدیک‌تر...

ندایی هست درونت که به ات می‌گوید باید تنها بروی... تنهای تنهای تنها...

از دور می‌درخشد مثل الماس... محو شدی، این سِحر نیست؟! با نوک انگشتانت لمسش می‌کنی...

نبود؟ نه! چشم‌هایت پُر اشک می‌شود، نفست بند می‌آید، دنیا می‌چرخد دور سرت...

همه تصویرهای گذشته جلوی چشمت می‌رقصند...

از خودت متنفر می‌شوی، از آن خودی که مدام مجبور است تصمیم بگیرد تنها،

از آن خودی که نمی فهمد تصمیم گرفتن چقدر سخت است...

گام های لرزان، قلب فشرده، ذهن مغشوش...

دنیای بدون دوست داشتن، عجب جهنمی است...

تمام شد، کات!

 

پ.ن.۱. یه پست ویژه وسط دوران خود تنبیهی، بی توجیه! می دانی؟ "دل به نوشتن آرام می‌گیرد"

پ.ن.۲. ۵ روز تعطیلی طولانی- سکوت خبری، انگار همه رفته‌اند تو کُما، دیر فهمیدم رفتی! هنوز نگاه نافذت روی پوستر بزرگ دارد به ام لبخند می زند... چشم هایم خیس خیس است، نادر ابراهیمی رفت...

 

"هرگز مگو که گریستن، دردی را درمان نخواهد کرد...

گریستن به خاطر شفای انسان نیست، به خاطر وفای انسان است."

|+| نوشته شده توسط پریسا. در جمعه هفدهم خرداد 1387 و ساعت 23:57 | 
هاچین و واچین، یه پاتو ورچین!
 

سئوال: اگر یک دختر خانم ۴۰ ساله با یک آقا پسر ۲۵ ساله ازدواج کنند، واکنشتان چیه؟

 

۱- تعجب: نه بابا! مگه میشه؟! کِی؟ کجا؟ باور نکردنیه!!! چرا آخه؟

۲- غُرغُر: ای عزیز جان! دوره آخر الزمان است دیگه! مملکت خراب شده! آسمان داره می آید رو سرمان! وسط تابستان برف می آید، وسط زمستان تیغ آفتاب می خواهد فرق سرت را بشکافد! همه چی گرون! همه جوون ها بی کار... علاف... بی پول... کِی من می میرم، راحت بشم؟!!!!

۳- ارائه نظرات کارشناسانه!!!: به نظر کارشناسان، min اختلاف سنی معقول ۶ سال است، آن هم اگر آقا پسر بزرگتر باشه، چون کلاً عقل آقایون نارَس است، تخفیف بدهیم دیررَس است!!! ۶ سال دیر می‌رسد! به قول اون تله تئاتر فرهاد آییش: آقایون همه، کله‌شون پوک است!

۴- دلسوزی به شیوه دایه مهربان تر از مادر!!!: خدا نصیب نکنه! طفلک پسره! حروم شد! حیف شد! ببین دختره چه مشکلی داشته! معلومه دیگه دنبال مال و منالش بوده... چی؟ دختره فقیر بوده؟! پس واقعاً طفلک پسره!!! چه ثوابی کرده!!! خودش را فدا کرده، یکی را از ترشیدگی نجات داده!

۵- نظرات بهار جان: ناپلئون بناپارت جوان فقط به خاطر شهرت و قدرت، معشوقه‌ی جوان را رها کرد و با پرنسس پیر ازدواج نمود! او به قدرت دست یافت ولی هیچ وقت طعم زندگی عاشقانه را نچشید... داخل پرانتز: به عشق مادرانه هم می توان اشاره نمود، البته!

۶- نظرات خوشبینانه: هیچی به خدا! اصلاً مهم است مگه؟! تفاوت سنی را میگم ها! کی بود تا دیروز می‌گفت فقط خوشبختی مهم است؟ تو رفتی دیدی زندگی شان شیرین نیست؟ دیدی دنیا به کامشان نیست؟ مثال عینی بزنم از قدیم ترها؟ نه! معروف ترین مثالش را خودت بگو!

۷-... شماره ۷ منتظر نظرات متفاوت شماست!

 

پ.ن. این نصف شبی بعد از دو روز غوطه ور شدن در دنیای پروژه، شک نکنید که زده به سرم! و ملتمسانه محتاج دعای خیر شما هستم!

|+| نوشته شده توسط پریسا. در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387 و ساعت 1:3 | 
تلخیِ اعتراف به نداشته ها...
 

آیا من دوست خوبی‌ام برای تو؟ آیا تو دوست خوبی هستی برای من؟ خوب فکر کن!

آیا ما دوست های خوبی هستیم برای هم؟

وقتی کلامت روحم را خراش می‌دهد، وقتی به همراهی ات نیاز دارم و نیستی، وقتی به همراهی‌ام نیاز داری و نیستم، وقتی واکنش‌های تندم حتی خودم را عذاب می دهد...

 

 بگو دوستی کجای این رابطه قرار دارد؟ بگو! ای غیر قابل پیش بینی!

فقط دوستی را از نو تعریف نکن، برایم! دلم نمی خواهد یادم برود دوستی کودکانه را! وقتی که دست هایم را دور گردنت حلقه می زدم از پشت تا برگردی و با لبخندت توی دلم قند آّب بشه...

چرا همیشه آنی نیستی که باید؟ چرا همیشه آنی نیستم که باید؟

به نظرت حلقه گمشده‌ی این دوستی "مرام" است؟ صبر کن ببینم! اون چیه گرفتی دستت؟ چرتکه؟ نکنه داری روی هر گام رابطه مان قیمت می گذاری؟ تو تاجری یا دوست؟!

دوستی یه رابطه دو طرفه است، اگر حتی این را هم درک نمی کنی، پس بی خیال!

 

پ.ن.۱ به نظرتون چرا حس وطن پرستی بین بیشتر بچه هایی که آن ور آب بزرگ می شوند، این قدر پررنگ است؟ حتی پر رنگ تر از ما؟!

پ.ن.۲ به نظرتون اگر تظاهر نکنیم به این که خوشحالیم، اگر از اول صبح یه دونه از اون لبخند های کجکی نچسبانیم رو صورتمان که برای همه روز نصف صورتمان کج بماند، دنیا آبی تر نخواهد شد؟! یک دنیای آبی، بدون محافظه کاری!

|+| نوشته شده توسط پریسا. در چهارشنبه هشتم خرداد 1387 و ساعت 23:9 | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar