تبليغاتX
حبه انگور
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
این روزها و آنفولانزای نوعِ خ!
اگر از این مطلب بگذریم که چطور ممکنه بانکی که تازه دارد تاسیس می شود، ت اول شعارش تجربه باشد که ندارد، دیگه از این مطلب نمیشه گذشت که مردم، بچه هاشان را به خاطر ترس از آنفولانزای نوع خ، خانه نشین کرده اند و بچه ها هم از صبح تا شب بازی و عشق و حال!

حالا شما بگو واکسن این آنفولانزا کشف نشده، اصلاً بگو کشف خود آنفولانزا هم زیر سئوال است، باکی نیست!!! ما که همه دوستداران گوسفندیم و صبح ها با هم می رویم چرا!

چه غمی هست؟ تا شقایق هست، زندگی باید کرد! برای حال گوسفندها هم خیلی خوب است!

اصلاً اون عناصر معلوم الحال و دست راست اجنبی هم که بغل گوشمان آن قدر بلند فریاد می زدند که کل شرکت، ریخت وسط کوچه که ببیند چه خبر شده، را فرض می کنیم که ندیدیم! ما که اصلاً صدایشان را نشنیدیم!

اصلاً مگر غیر از این است که همه ما بالقوه عناصر معلوم الحال هستیم؟!


به قول شاعر، چشم ها را باید شست، هیچی را نباید دید!

|+| نوشته شده توسط پریسا. در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388 و ساعت 11:28 بعد از ظهر | 
شلوخ نکن!
 

داریم از خیابان رد می شویم.

حامد می گوید: "می بینی پریسا، چند وقت است بازی الله اکبر نکردیم؟"

می گویم: "بازی الله اکبر دیگه چه صیغه ای است، بچه جون؟"

می گوید: "پازل!"

آخه نمی دانید حکمتش چیه!!! ما وقتی داریم پازل می چینیم، حامد هر دانه ای را که پیدا کند، بلند می‌گوید الله اکبر! الله اکبر! یه طوری که همه عالم و آدم می فهمند بعد جفتمان می زنیم زیر خنده و من می‌پرسم: "حالا کدوم را پیدا کردی" و ...

این داستان تا ته پازل ادامه دارد!

پ.ن. در عنوان، دقیقاً منظورم شلوخ بوده، نه شلوغ!

|+| نوشته شده توسط پریسا. در پنجشنبه سی ام مهر 1388 و ساعت 11:48 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar